تبليغاتX
خَط خَطی های1عَددحاجی بلا مغز دِل دیوانه

خَط خَطی های1عَددحاجی بلا مغز دِل دیوانه
لینک دوستان

آرامم همچو آرامش دریای قبل از طوفان...

[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 12:22 بعد از ظهر ] [ حاجی بلا ]


شیرینم به شیرینی یه قهوه تلخ پر از شکر...

[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 12:22 بعد از ظهر ] [ حاجی بلا ]

در این زمانه پر از هوس عریانی یعنی پوشیدگی کامل

[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 12:18 بعد از ظهر ] [ حاجی بلا ]

نشسته ام خاطره دود می کنم

چنان که میخواهم خفه شوم...از این همه بغض و دود...

[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 12:15 بعد از ظهر ] [ حاجی بلا ]

عجب طعمی دارد وقتی که پک میزنی

به قلیون میوه ای ...با طعم دوسیب تنهایی...

[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 12:13 بعد از ظهر ] [ حاجی بلا ]

میدونی این روزا رفتم سراغ چی ؟

رفتم سراغ چیزی که واقعا برام ضررداره

سراغ چیزی که اصلا دوسشندارم چیزی که ازش بدم میاد..

اما...این روزا خفن قلیون میکشم اونم از نوع میوه ای...

میخای بگم با طعم چی؟؟با طعم دوسیب تنهایی!

اینقد پک میزنم به قلیون تا منگ-منگ بشم تا گیج بشم ...

برم تویه خَلصه تابرای دقیقه ای هم که شده همه چیزیادم بره....

 خاطرات با هر پک مثل دود جلو چشمام محومیشه...

[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 12:9 بعد از ظهر ] [ حاجی بلا ]

 

فرشته کوچولوی مهربونم شرمنده ام

شرمنده همه محبتات شرمنده همه خوبی هات شرمنده ام که حالتو نمی پرسم  شرمنده ام که اصلا سراغی ازت نمیگیرم باور کن از روی خجالت رو ندارم که بهت اس بدم و حالتو بپرسم باور کن ایقد شرمنده ات هسم که نگو-باور کن همیشه بیادتم همون موقع هایی که همیشه میگم خدایا فرشته کوچولوی منومراقبش باش فراموشش نکنی یه وقت...باور کن –باور کن که خیلی خیلی دوستدارم ویکی ازعزیزترینهای زندگیمی ....شرمندتم نادی مهربونم-شرمنده....

[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 11:54 قبل از ظهر ] [ حاجی بلا ]

گاهی دلم میخاد نفرینت کنم ،این از همون لحظه هایی که بدجور به یادت میافتم

از اون لحظه هایی که بدطوری دلم میخاد بودی،از اون لحظه هایی که سخت به بودنت به شونه های امنت نیاز دارم...اما مگه این دل صاحب مرده ،بیچاره میزاره یه کلمه حرف بد یه کلمه نفرین توفکرم بیاد چه برسه رو لبهام بلغزه...میبینی حتی این دل کوچیکمم غرورنداره...

غرورموبه یغما بردی ...

شخصیتمو مثل شیشیه شکستی...

روحمو خسته کردی-خسته به معنای واقعی کلمه...

خلاصه عجیب شکسته ای ،ام –عجیب...

10/2/91

4:20عصر

[ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 4:20 بعد از ظهر ] [ حاجی بلا ]
به نام او

سلام خدا خوبی مهربونم -میدونی که خوب نیسم..
داره بارون میاد یادته چه شبایی داشتیم با هم وقتی بارون میومد...میدونی فاصلمون شده از شیراز تا کره مریخ..میدونم خودم مقصرم ...میدونی این روزا خیلی بیخود شدم..این روزا درد و از هر طرف که بخونی بنویسی فقط درد و درد و بس..میدونی این روزا دیگه گله از تنهایی ندارم میدونی فقط امید به سه چیز دارم خودت و خودت و خودت...این روزا فقط از خودم گله دارم و بس گاهی از خودم متنفر میشم دقیقا این روزا از همون گاهی هاست این تنفر اوج بدبختی اوج وحشتناکی که خودتو دوستنداشته باشی - - - بابا به یکتاییت قسم بسمه -بابا خسته شدم یکی زن پس کله ام اساسی ها تا به خودم بیام...چرا اینطوری شدم من نمیخوام این روزا رو....مهربونم همیشه..همیشه...لطفا خواهشا کمکم کن میدونم چقد پستم به جون خودت اساسی اساسی شرمندتم ولی بیا و بازم بهم محبت کن...من فاصله رو نمیخام چرا چرا اینطوری شدم از کی شروع شد میدونی داره تعداد روزاش روز به روز زیادتر میشه...خســـــــــــــــــ� �ـــــــــــــــــتــــــ� �ــــــــــــــــــــــــ� � ام ...خواهش میکنم - تمنا میکنم کمکم کن...دستمو بگیر - --


روزها همه تکراری....میان میگزرن....
این روزا درسم تعطیل شده . .. یعنی ها دوستدارم یکی بزنم تو گوش خودم در حد المپیک تنبل شدم و درس نخون ...داخلی 1 میخام بخونم یهو میبینی خانوم 1فصل و خونده اما فقط کتابو ورق زده . . اه...وای کلی جزوه نخونده دارم ..اوفففففففففف
خدایا چی میشد من الان ترم 7بودم . . .یعنی میرسه...

کاراموزی این ترمم به سلامتی استاد مهربونمون افتاد 4-اردی بهشت...کاش همش بیمارستان و کاراموزی بود...

علامت تعجب ها این روزا زیاد شده در حد المپیک:من این روزا بشدت کم میام نت و نودهشتیا...!!!از خودم تعجب میکنم!!!!!!!!!

میخام برم تو فاز مغرور بودن-بلد نیسم -یعنی ضروری -ضروری باید یادبگیرم و مغرور بشم....

دلم ارزوی دیدن فرشته کوچولوم رو داره..یعنی میشه یه روز ببینمش...خدایا پناهش باش-خواهش میکنم هواشوداشته باش

+ خدا لعنت کنه باعث و بانی این همه بدبختی رو ...امروز رفتم مثلا یه کفش بخرم...وووو همه چیز به طرز عجیبی وحشتناک شده . .. خدا اخر و عاقبتمون رو بخیر کنه با این همه ...با این اوضاعی و بلاهایی که دارن به روزمون میارن...
++ ممنونم داداشی خوب....
+++++ دلم برا همه دوست جونی هام تنگ شده....

خدایا....از این که هستم و هست اوضاع نذار بدتر بشه....

تا نمیدونم کی
حق نگهدار تون باشه
-بلا-بد-بد-بد----

[ پنجشنبه 24 فروردین1391 ] [ 11:27 بعد از ظهر ] [ حاجی بلا ]
به نام او

سلام به همه دوست جونی های عزیزم
امیدوارم که حال همتون خوش باشه
دلم میخواست خاطرات و روزمرگی های این چند روز گذشته رو ثبت کنم ...

پس از پنج شنبه اخرسال 90میگم
رفتم سر خاک مامان بزرگ و عمه ها –عموها و پسر عمو ها...سر خاک مامان بزرگ بودیم که اقای نیکنام اومد یکی از اون مردهای ناب که خودش و بابا برای شهرستان ما خیلی زحمت کشیدن –همیشه دوستداشتم ببینمش ...خیلی خوشحال شدم با دیدنش یه حسی داشتم با دیدنش یه حس خوب و خاص...گاهی که بابا از گذشته میگه همیشه یادی از رفقای نابش میکنه مثل همین آقای نیکنام-حاجی باقری و....خلاصه شبش که با اجی جونی های گلم گذشت....
جمعه هم که با عمو رفتیم اونور...قبلنا خیلی حس بدی نسبت به عمو داشتم اما الان اون حس تنفر خیلی کمرنگ –کمرنگ شده-نمیدونم بیشتر دلم براش میسوزه درسته بی عقلی کرد اما...بگذریم ...خلاصه شبم که خونه آرتان جونی بودم عزیز عمه ماشالا –ماشالا هنو 1سال و دوماهشه اما چنان زِبل و فِرض که نگو به قل بابا پسر مهدی تربیت شده زیر دست مهدی-عمو میگه نوه من رگ چنتا ادم تو جونشه که همشون همینطورن مخصوصا این فاطی زلزله...آرتانی رو خوابوندیم من و مامانشو خالش تا 4حرف میزدیم...
دیروزم که با فاطی جونمون رفتیم بیرون و یه ذره خرید کردیم خلاصه معلوم نیست چرا همه چی اینقد گرون شده واقعا قیمتا وحشتناک رفته بال یعنی از سر ملاصدرا تا بیست متری سینما سعدی ایقد تفاوت قیمت هست که نگو ... خدا به فریاد برسد...میرسیم به امروز –امروز صبح ساعت 11بعد از1ماه تموم بابایی جونمو دیدم الهی قربونش بشم –وقتی دیدمش فهمیدم چقدر دوریش سخت بوده چقد دلتنگش بودم فداش بشم ازش خستگی میبارید معصوم براش بمیره که ایقد شکسته شده....تا دیدمش فهمیدم که همه دلخوری هام هیچ بوده فهمیدم که یه بابا هر چقدر هم که..باشه هیچ وقت یه بچه نمیتونه از پدرش دلخور باشه حتی قد یه سر سوزن...نمیدونم فقط میدونم که حاضرم جونم رو بدم بقیه عمرمو بدم که بابا همیشه سلامت باشه ....خلاصه امروز در رکاب بابایی جون بودیم من و فاطی زلزله–با کله بی غم اومدیم شهرستان نهارم مهمون بابایی بودیم خلاصه خیلی خوش گذشت...
اقا ما امروز طی یک تصمیم آنی گفتیم سفره هفت سین بندازیم و برا بابایی هم تولد بگیریم اخه بابای ما 1فروردین تولدشه..خلاصه رفتیم خیابون و همه چی اماده شد و سفرمون اماده کردیم و فاطی زلزله هم قراره بره رو مخ بابا و عمو ها و پسرعمو ها وپسر عمه ها که با هم بریم یه گردش 2روزه....
اقا امشب این دوست جونی های ما(همون هم اتاقیامون –الی-زهرایی و صدی و نسرین-) اخرین جمله سال 90رو اس فرستادن بخدا این الی خله (شِلال دون بی شِلال کردن نمیشه(اقا هر کی معنی اینو میدونه فکر بد نکنه خواهشاً))
نمیدونم تصمیم گرفتم همه تلخی های سال 90رو فراموش کنم تصمیم گرفتم که امسال دست از همه اخلاقای زشتم بردارم ..میخام سال 91تلاشم رو برا درس خوندن بیشتر کنم چون سال تحصیلی سختی خواهم داشت ..خدایا کمکم کن خواهش میکنم ....میخام ببخشم بعضیا رو اما نمیتونم این- اون رو دل است ها،...
.
گفتیم بیایم نت از همه دوستان نتیمون حلالیت بطلبیم اقا بدی خوبی دیدین ما رو ببخشین...

بعدها
(آقا باور بفرمایید آقا یک تکیه کلامه )چقد من گفتم اقا (خنده –خنده)
++++==== ایشالا که سال 91 برای همه دوستان عزیزم سالی پر از شادی- ارامش-خوشبختی باشه
و تو این سال جدید به همه ارزوهای زیباتون برسین-بیکارا کار گیرشون بیاد –مجرداشوهر گیرشون بیاد
+=+ امیدارم بتونم تو این سال جدید از همین امشب این جدایی که بین خودم وخدای عزیز مهربونم افتاده رو کم کنم و از بین ببرم...
اخرین خاطره سال 1390در اخرین شب سال 1390
حاجی بلا
[ دوشنبه 29 اسفند1390 ] [ 11:27 بعد از ظهر ] [ حاجی بلا ]

درباره وبلاگ

امروز جمعه8/11/1389 به قولی وبلاگی شدیم...
اینجا از تلخ و شیرین زندگیم میگم
دست نوتشه های خودمو میزارم
بدون ذکر منبع لطفا...!!
با تشکر و سپاس از اینکه به وبلاگم سر زدی نقدی نظری داشتی
برام بزار خوشحال میشم

اگه لطف کردی و خواسی لینک کنی ادرس ما رو
مرحمت بفرمایید با این اسم:,,خط خطی های یک عدد حاجی بلا مغز دل دیوانه,,لینک کن

چه دعایی کنمت بهتر از این
که خدا پنجره باز اتاقت باشد

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت